|
تقديم به روح بلند علامه علی اكبر دهخدا
|

رایانه میخو به دست عدهای انسان نیک، مضمحل شد.
در پی درج مطلب قبل، خداوند متعال عنایت فرمودند و پرتو اشخاصی که نامشان نشانی از ایمان بود، ما را گرفت؛ و این بزرگواران شهرت کهربایی خویش را نصیب حقیر نمودند و جذب مغناطیس وجودشان شدیم!
مطلب جدیدی را نگاشته بودم که از دست رفت! حق اعتراضی برای میخو وجود ندارد. تنها میتواند صبر پیشه کند. برای نواده دخو دعا کنید. پرتو نیکان به سان صاعقه بر وی وارد گردیده است.
در اولین فرصت که با اتکا به دانش رایانهای خویش، اطلاعات نابود شده را بازیابی نمودم، مطلب از دست رفته را درج خواهم نمود.
با این همه، نیکان بدانند:
مـا زنـده بـه آنـیـم کـه آرام نــگیـریـم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
امضا : میخو

خوب به عکس بالا توجه فرمایید. ما که نفهمیدیم؛ ولی اگر شما متوجه شدید، بگویید تا ما هم بدانیم چرا آن پدر آمرزیده که ترکه به دست گرفته و مشغول تأدیب است، طوری ایستاده که به جای کف پا، روی پا را نوازش کند؟!!! بگذریم از نبش قبر کلیله و دمنهای ماجرا و برسیم به اصل مطلب.
اساسیترین فاکتور عکس حاضر، سبیل است. روی صورت همه نقش بسته. حتی از نوع دم موشیاش! خواستم نتیجه بگیرم هرکه سبیل داشته باشد، تنبیه میکند. اما متوجه شدم صورت مفلوک هم به این نقش مزیّن گشته. لیک به هرمنوتیک روی آوردم که باز هم به دلیل عدم وجود متون موثق نتیجهای حاصل نشد. پس قید تفسیر که همانا قید لاقیدی است را زده و به دامن حقیقت پناه بردم. باشد که مغضوب جماعت سبیلو نباشیم. البته امروزه سبیل این جماعت به حدی رشد کرده که تمام صورتشان را در بر گرفته؛ و حتی تا زیر چانه به این سلاح مخوف مسلحند.
چند روز پیش با نوادهٔ یکی از حضرات حاضر در عکس ملاقات کوتاهی داشتم. ماشاالله ایشان بسیار تنومند و قوی بودند و حتی طبق فرمایش یکی از دوستان، به تمساح شباهت داشتند. به آن سلاح مخوف که عرض کرده بودم نیز مجهز بودند و چه سلاحی...! سنگین و از نوع ضد زره! ایشان یک ترکه هم در دست داشتند که البته شک دارم همان ترکه جد فقیدشان بوده باشد. چون قدری کوتاهتر و تپلتر شده و به گفته یکی از نوش جان کنندگان مجهز به تکنولوژیهای مدرن هم بود. از آنهایی که جزو علوم خفیهٔ غرب و چین و روسیه به حساب میآید. میگفت نامش «باتوم ادیسونی» است. آخر الزمان شده. یاد ترکه درخت آلبالو به خیر! چه مهربان بود!!!
سرتان را درد نمیآورم. نهایتاً به این نتیجه رسیدم که ما درست بشو نیستیم. این چوب و چماقها هم بی اثر است. فرزانگانی چون شعبان جعفری هم بیهوده عمرشان را صرف اصلاح امثال میخو کردهاند. یک بیت از سرودههای شاعر منحرفی چون سعدی به ذهنم رسید:
پـرتـو نیکـان نگـیرد آنـکه بنیادش بـد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است
پاورقی: از دوست عزیزم «ع.ل» بابت تلنگرش ممنونم.
(به امید روزی که هیچکس از ترس چماقداران، نام و نام خانوادگی اشخاص را به رقص دو حرف حول یک نقطه تبدیل نکند. آن وقت دیگر کسی مجبور نیست برای حفظ جان رئیس جمهور محبوبمان، تنها مخفف نام خانوادگی ایشان را بنویسد!)
امضا : میخو
نکتهای که شاید قدری درک آن مشکل باشد، ارتباط ایرجمیرزا است با میخو. با این حال که سالها از مرگ این پورنوگراف مشهور میگذرد، ولی هنوز ایشان با بنده حقیر مکاتبه دارند. حال نمیدانم چه کسی وظیفه انتقال رسالات او را از آن دنیا بر عهده گرفته؛ ولی میدانم نامههای ارسالی تنها به دست من میرسد. چون روی همه آنها نوشته شده: «برسد به دست نواده دوست عزیزم، میخو دخوزاده»
اگر دیوان آقای ایرج آلاحمد را تورق بفرمایید، متوجه خواهید شد که تعدادی از اشعار این جرثومه فساد با عناوینی همچون «جواب به فلانی» نامگذاری شده. به طور کلی ایشان علاقه وافری به پاسخ دادن داشتهاند. ولی فعلاً دستشان از دنیا کوتاه است و قادر به درج یک جوابیه مفصل در دیوان اشعار خویش نیستند.
در نامه اخیر ایرج که پیک برزخ به دستم رساند، نگرانیهایی دیده میشود. وی دلخوری و ناراحتی خویش را به صورت خصوصی با میخو در میان گذاشته و در انتهای نامه از من درخواست نموده تا در دیوان اشعارش که به همت آقای دکتر محجوب تنظیم گردیده است، تغییرات کوچکی اعمال نمایم تا حداقل چیزی شبیه به یک جوابیه از دل آن استخراج گردد.
این شاعر ضد دین و مذهب، با در نظر گرفتن اوضاع زمانه و رعایت حال میخو، این اختیار را به بنده داده است که نام دو اثر این دیوان را تغییر دهم و به دلخواه، ابیات غیر ضروری و خارج از موضوع آن را حذف نمایم. همچنین در نامه ایرج آمده: «در صورت نیاز و برای جلوگیری از پورنونگاری، میخو میتواند چند کلمه را از قلم بیاندازد و یا حداقل آنها را تلطیف نماید. چون علاقه نداریم نام او را به موسوی گرمارودی تغییر دهند.»
بنابر وظیفهای که جناب ایرج خان بر عهده من گذاشتند و با عنایت به درخواست خودشان، دو اثری که مد نظر بود را تصحیح مینمایم. توجه داشته باشید که کلیه اصلاحات بر روی نسخه یاد شده صورت میگیرد. یعنی همان نسخهای که یک دکتر بیکار با نام «محمد جعفر محجوب» آن را تهیه نموده. البته بعداً کاشف به عمل آمد که این دکتر، آمپول زنی بیش نبوده است.
اثر اول مربوط به بند پنجاه و دوم از بخش قطعهها میباشد و قطعهای که با عنوان «هجو حاکم» نامگذاری گردیده بود. با توجه به اختیاراتی که ایرج آلاحمد به میخو عنایت فرموده، نام آن را به «هجو شهردار مشهد» تغییر داده و ذکر این نکته را واجب میدانم که تنها تغییر شکل گرفته در این اثر، مربوط به عنوان آن است.
«هجو شهردار مشهد»
این حاکم بیعرضه به ما اهل خراسان/ دردی نفرستاد و دوا نیز نبخشید
گویند که از فرط لئامت به همه عمر/ در راه خدا نان به گدا نیز نبخشید
تنها نه از او خلق خدا خیر ندیدند/ تقصیر کسی را به خدا نیز نبخشید
راضی به عبایی شدم از همت عالیش/ با همت عالیش عبا نیز نبخشید
اثر بعدی، بند چهل و دوم از همان بخش قطعهها است. ایرجمیرزا در نامهاش به شدت تأکید نموده که این قطعه حتماً بعد از «هجو شهردار مشهد» آورده شود. پس این شعر را که «انتقاد از سازندگان آرامگاه فردوسی» نام دارد، در ردیف 53 قرار داده و سپس عنوان آن را به «انتقاد از نامگذاران خیابان حکیم ابوالقاسم حداد عادل» برمیگردانیم. اثر تصحیح شده (با کمترین تغییر) به صورت زیر میباشد(سه بیت حذف و سه کلمه تلطیف گشته):
«انتقاد از نامگذاران خیابان حکیم ابوالقاسم حداد عادل»
یک وجب ساخته آخر نشود قبر حکیم/ شاید از خود دو سه پارک دگر آباد کنند
روح فردوسی از این بیپدران در تعبست/ کاش این روح گرامی را آزاد کنند
زنده در قبر کنند اهل ادب را لیکن/ قبر فردوسی طوسی را آباد کنند
مبلغی پول بگیرند به این اسم از خلق/ بعد خرج پسر و دختر و داماد کنند
بس که مال همه خوردند به این عنوانات/ ف که گفتند همه فکر فرحزاد کنند
باید از دولت متبوعه کنند استمداد/ خلق بیچاره چه دارند که امداد کنند
زنده بودم من و یک تن ز من امداد نکرد/ خائنان بعد که مردم به من امداد کنند
(که البته ایرج میرزا اینجا را اشتباه پیشبینی کرده بود. ولی من تغییرش ندادم.)
دل احیا که از این بیپدران شاد نشد/ روح اموات مگر از خودشان شاد کنند
دل اهل هنر از دست شماها خون شد/ بیجهت نیست اگر ناله و فریاد کنند
دال با ذال دگر فرق ندارد امروز/ جای آن نیست گر ایراد به استاد کنند
همه در باطن شمرند و به ظاهر در زهد/ دعوی همسری سید سجاد کنند
آن که پیش دگران از غم خود یاد کند/ قصدش آنست که قلبش دگران شاد کنند
خدا را شکر که موفق به اجرای منویات جناب ایرجمیرزا گردیدم. خیالم راحت شد. فقط درخواست کوچکی از دوستان متعهدمان در شهرداری مشهد دارم. از این عزیزان تقاضا میکنم یک بار به صورت دسته جمعی، چند کتاب آقای جلال آلاحمد را مطالعه فرمایند. بلکه باب نامهنگاری این نویسنده فقید نیز با میخو باز شود.
ضمناً بنده یک معذرت خواهی به خوانندگان وبلاگ بدهکارم. وظیفه حکم مینمود که زودتر به مناسبت روز «1+12» آبان عرض شادباش مینمودیم. اما چون در آن روز مشغول درختکاری در باغچه منزل بودم، نتوانستم خدمت برسم. ولی انشاالله روز «1-17» آذر را به موقع خدمتتان تبریک خواهم گفت. راستی یک سؤال:
در طول سال، چند روز درختکاری داریم؟
امضا : میخو
با توجه به لزوم آگاهی لایههای مختلف جامعه نسبت به حقوق شهروندی و در راستای احقاق این پدیده تجملگرایانه، اینبار به سراغ قشر دانشجو میرویم تا با تبیین برخی از قوانین، این عزیزان را با «آزادیهای نسبتاً مطلقی» که به گفته بعضیها در ایران وجود دارد، آشنا کنیم. پیرو همین مبحث، فصولی از قانون را مورد الخطاب قرار میدهیم که به درد چهار نفر بخورد تا بلکه فاتحهای نصیب امواتمان شود؛ شاید هم نصیب خودمان!
اصولاً قوانین مربوط به دانشجویان را در چهار دسته کلی میتوان جای داد:
الف) آنهایی که نوشته میشوند ولی خوانده نمیشوند.
این قوانین نقشی همچون حرف «واو» در کلماتی مثل «خواب» و «خورشید» و... را بازی میکنند. بنده به شخصه دو جلد کتاب قانون را مورد بررسی قرار دادم و هر کدام را دو بار. که مجموعاً میشود ده بار. اما هیچ اثری از این نوع قوانین یافت نشد. البته یکی از دوستان میگفت یک جایی، در یک کتابی، یا کتابچهای، یک بندی، یا اصلی، یا تبصرهای را مشاهده کرده که جزء همین دست از قوانین بوده. حتی اسمش را هم گفته بود... چه بود...؟! یک عدد هم بود... آهان! میگفت اسمش قانون 27 است. البته ما که جایی ندیدیم...! تازه این که هیچ. بعداً کشف کردیم آن دوستمان هم دشمن بوده!
ب) آنهایی که نوشته ولی استحاله میشوند.
شاید این قوانین نقشی مانند حرف «واو» بازی نکنند...! ولی حرف «واو» نقش زیادی در آنها بازی میکند. با یک مثال ساده قضیه را روشن میکنم. مثلاً کلمه «موسی» را در نظر بگیرید. حرف «ی» استحاله شده و «آ» خوانده میشود. الساعه جادوی حرف «واو» را به شما نشان خواهم داد. فرض کنید قبل از حرفی که تغییر ماهیت داده، یک «واو» اضافه کنیم. یعنی به جای «موسی» بنویسیم «موسوی». همانطور که میبینید با اضافه شدن همین یک حرف، کل کلمه خوانده نمیشود! البته عدهای آن را به صورت «بیـ...ـب» یا «[...]» میخوانند و حتی از یک نفر شنیدم که بعضی اوقات با توجه به شرایط زمانی و مکانی، آن را «معجزه هزاره سوم» هم میتوان خواند! بگذریم.
هدف از ذکر مثال این بود که شما را با چنین قوانینی آشنا نمایم. اما باید عرض کنم بنده دو جلد کتاب قانون دیگر را نیز بررسی کردم و اینبار هم هر کدام را دو بار. که میشود ده بار دیگر. ولی از این نوع قوانین هم هیچ اثری یافت نشد. البته باز هم یکی از دوستان میگفت یک جایی این نوع قوانین را دیده. اما... از آنجایی که هدف او تشویش اذهان عمومی بوده و ایجاد اغتشاش فکری، پس مطمئناً یا دروغ گفته یا از مترجم گوگل استفاده نموده. و اگر هیچیک از این دو مورد نباشد، یقیناً با جورج سوروس دیدار داشته است. و هر کدام از این سه مسأله نافذ باشد که احتمالاً هر سه هست، به این نتیجه میرسیم که از این دست قوانین در ایران پیدا نمیشود. همین که گفتم.
ج) آنهایی که نوشته نمیشوند ولی خوانده میشوند.
هرکس معتقد باشد چنین قوانینی وجود دارند، بیشک خائن است. آخر مگر میشود چیزی را که هرگز نوشته نشده خواند؟!!! هرچند... عدهای مخملباز خیالباف هستند که میگویند میشود. و حتی پا را از این فراتر گذاشته و با وقاحت بیشرمانهای ادعا میکنند که قبلاً شده!
بنده در اینجا لازم میدانم با لحنی دوستانه و دلسوزانه، جواب قاطع، منطقی، قانع کننده و دندانشکنی به این افراد بدهم. پس عرض میکنم: «شما بیخود میکنید که به امکان وقوع چنین معجزهای معتقدید!» ضمناً اینبار زحمت گشودن دو عدد کتاب قانون را هم به خودم ندادم.
د) آنهایی که نه نوشته میشوند و نه خوانده.
چنین مقولهای در ذهن نمیگنجد که در عدم به دنبال وجود بگردیم. یعنی بنده گشتم و نبود. لذا شما هم نگردید که نیست. حتی در همین زمینه دو کتاب قانون را از نظر گذراندم و هر کدام را دو بار. که باز هم میشود همان ده بار. ولی همانطور که انتظار میرفت، هیچ قانونی پیدا نشد که در این ردیف قرار گیرد.
حال که با این چهار دسته قوانین مربوط به دانشجویان آشنا شدید، ذکر دو نکته مهم را ضروری میدانم. اول اینکه گویا هیچکدام از این چهار دسته یاد شده، کوچکترین ارتباطی با دانشگاه و دانشگاهیان ندارند و اصلاً معلوم نیست چرا پای دانشجویان به میان آمد! ولی احتمالاً دست بیگانگان و از جمله تحلیلگر ارشدی که اهل کومور است، در کار بوده. و دومین نکته که بسیار بارز و مشهود میباشد، به نفس وجود این قوانین مربوط میشود. چون آنچه را که به دنبالش میگشتم، در هیچ کتاب قانونی یافت نشد. پس این تقسیمبندیهای کذایی را از کجا آوردم؟!!! نکند میخو هم فریب خورده باشد؟!!! البته اگر زبانم لال این موضوع صادق باشد، امیدوارم قضیه به یک فریبخوردگی ساده ختم شود. انشاا... که فریب نخورده باشیم. در ضمن:
این هم جمله سبز
امضا : میخو

مهدی جان!
شرمندهام به خدا. همیشه میدانستم عملگرا بودهای. شکی نبود! ولی چه کنم که یک اشتباه کوچک کردم و سوختم. تا قیام قیامت داغ این خطا بر دلم میماند.
فرق چندانی برای من نداشت که تو بیایی یا آن سید سبز. ولی همین تفاوت اندک است که حالا وجدانم را به درد آورده از آنچه کردم. پشیمانم. نه از اینکه نام آن سید را در برگه نوشتم... نه! از این ناراحتم که چرا در برداشتم از تو اشتباه کردم... که چرا احساس میکردم تنها عامل برتری تو٬ افراد دور و برت هستند... که چرا خودت را نمیدیدم... که چرا ایدههای تو را منطقیتر و برنامهات را پربارتر میدیدم و آن را همه جا جار میزدم٬ ولی در عمل رفتار دیگری داشتم... و چرا و چرا و چراهای دیگر...
ای شیخ مهدی کروبی!
اگر نام میر حسین را در برگه نوشتم٬ ذرهای ناراحت نیستم! هر آنچه مرا عذاب میدهد٬ در آن واقعیاتی است که ندیدم. چرا وقتی هر روز آقای کامران میآمد و فقط برای تو شمشیر میکشید٬ قضیه را نگرفتم؟ آن کامران همه چیز را تا ته میخواند و من نمیخواندم! حالا وقتی بعد از شش ماه دوباره به پشت سرم نگاه میکنم٬ چهره تو روشنتر شده.
مهدی عزیز!
امثال من که اطرافیانت را میستودیم و آنها را جان مایهی قوت تو میدیدیم٬ حالا باید چشم باز کرده و ببینیم آنچه دیدنی است! دور و برت خالی از چهرهها شده و تو ماندهای و تهمتها و تخریبها و فشارهای مغرضانه... و این مردم! که حالا معنی جرأت و شجاعت را درک میکنند. شجاعت یعنی دست پسرکی را گرفتن که دنیا بر زمینش زده و تمام قدرتهای شوم دهانش را بستهاند... یعنی احیای آبروی دخترکی درگذشته؛ که پلیدترین و بیآبروترین موجودات عالم٬ قصد محو یادش را داشتند؛ و این اعاده حیثیت به قیمت نابودی تنها راه ارتباطت با مردم تمام شود... جرأت یعنی اینکه در مقابل بیداد بایستی و بگویی چرا «روبسپیر» را به جای «وبر» محاکمه نمیکنید... یعنی متاعی را گرفته باشی و انکار نکنی... یعنی اولین کسی باشی که به تلاش مردم برای حضور٬ لبیک بگویی... شجاعت یعنی هزار بار در بوق و کرنای دروغ٬ توهم فرارت را بدمند و تو باز با اقتدار سر بلند کنی... یعنی پای خانوادهات را به میان بکشند و تو اعلام کنی که مرگت پایان این دفتر نخواهد بود... و اینها برای تو قطرهای بود از دریا! تا نشان دهی معنای شجاعت را٬ به بزدلانی که کباده جسارت میکشند.
مهدی جان!
میدانی بیشترین پشیمانیام از کجاست و آن اشتباهی که داغش بر دلم مانده از چیست؟ ...از اینکه چرا به جای انداختن برگه رای در صندوقهای جادویی شوم و سپردنش به دست نااهلان٬ نام تو را بر آن ننوشتم و این سند افتخار را قاب نکرده و بر دیوار اتاقم نزدم؟!!!
اینکه در گذشته چه میکردی و کجا بودی و چه کارنامهای از خود رقم زدهای... اینکه نام تو در فهرست کاندیداتوری نوبل قرار بگیرد یا نه... اینکه جایزه جهانی صلح از آن تو شود یا نشود... برای ما فرقی نمیکند. اینها مهم نیست!
آقای کروبی!
مهم این است که مردم ایران تو را شناختند!

امضا : میخو
امروز با شعار «تغییر برای وبلاگ» وارد عرصه شدم. بدین ترتیب که نگارش بخشی از این مطلب را در اختیار پسرعموی عزیز میخو٬ جناب آقای «کامران دخوزاده» گذاشتم. یاد آور میشوم که عقاید سیاسی ایشان٬ 180 درجه با این حقیر اختلاف زاویه دارد. و البته این خود نشان دهنده ظرفیت بالای میخو و وبلاگش برای پذیرش تفکرات گوناگون است. نه مثل حاجی عزت که... بگذریم!
با همه این اوصاف٬ دعوتتان میکنم به خواندن نوشتههای عموزاده. باشد که چرند و پرندیاتش مقبول واقع گردد.
***
(کامران دخو زاده:)
پس از آن که عدهای از افراد معلوم الحال و مغرض با سوء استفاده از برنامه نود٬ اهداف و امراض و غرایز سیاسی شوم خویش را ارضاء نمودند٬ این دفعه نوبت به خود برنامه نود رسید که ضربه سیاسی دندان شکنی را بر دهان این دروغگویان وارد نماید.
حتماً جنجال سیاسی اغتشاشگران و رسانههای بیگانه در مورد مچبندهای سبز بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران در بازی مقابل کرهجنوبی را به یاد دارید؟! حال بنگرید که سایت رسمی برنامه نود با آدرس www.90tv.ir چگونه دست این عناصر خاص را رو نموده:

همانگونه که حتما متوجه شدهاید٬ در عکس واقعی که توسط برنامه نود منتشر شده٬ هیچ نشانی از آن مچبندهای کذایی دیده نمیشود.
ای مردم! این است جنجال بیگانگان! با اتکا به ابزار فتوشاپ٬ افکار عمومی را گمراه میکنند. حتی هزینه سنگینی را متحمل شدهاند تا در تمام طول بازی با استفاده از ترفندهای رایانهای٬ مچبند سبز بر دست بازیکنان ارزشی فوتبال ایران ببندند. امیدوارم مسئولین با اینگونه جو سازیهای دروغین٬ به شدیدترین نحو ممکن برخورد نمایند.
ضمنا از برادر بسیار عزیزم٬ «عادل دخوزاده»٬ نهایت تشکر را دارم.
امضا : کامران دخوزاده
***
میخو:
استفاده کردیم عمو زاده. فقط چند نکته به ذهنم رسیده که متذکر میشوم.
شاید این دو عکس نشان از حرفهایگری و سرعت عمل بینظیر بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران داشته باشد! ممکن است بازیکنان در کسری از ثانیه مچبندهایشان را باز کرده و با این حساب٬ دو عکس کاملاً مشابه٬ ولی یکی با مچبند و دیگری بدون آن٬ ثبت شده باشد. مگر نه اینکه در کنار جادوگری چون علی کریمی ایستادهاند! البته در جوابش میتوان گفت اگر چنین تواناییهایی داشتند٬ به جام جهانی میرفتند! ولی اگر تئوری من درست باشد٬ فقط مهدویکیای بیچاره قدرت تعویض بازوبند کاپیتانیاش را نداشته. به هر حال بنده خدا سنش بالا رفته است دیگر! همان بهتر که آن نامه را... ببخشید! همان بهتر که خداحافظی نمود!
حالا که حرف فوتبال به میان آمد٬ مسئله دیگری را مطرح میکنم. اگر واقع بین باشید٬ متوجه خواهید شد که فوتبال ما٬ تمام ورزش ما است و به گفته تماشاگر نمایان٬ ورزش ما عین [...]ـت ما و همچنین به فرموده آن بزرگوار٬ [...]ـت ما عین دیانت ما. بنا بر این با رعایت یک سری استدلالات منطقی متوجه میشویم که فوتبال ما عین دیانت ما است! و از آنجایی که عدالت از اصول دیانت میباشد و تساوی و برابری از ارکان عدالت٬ پس نتیجه مساوی بازی داربی٬ کاملا عادلانه و منطبق بر ارزشها بوده! عشق فرمودید نتیجهگیری را؟!!!
راستی! میخو طرفدار هیچ تیمی نیست. ولی مدتی قبل در همین برنامه نود و طی یک نظرسنجی دیده بودم که حدود 61درصد از مردم طرفدار پرسپولیس بودهاند و حدود 38درصد هوادار استقلال و مابقی٬ پخش در بقیه تیمها. اما خوشبختانه با گسترش عدالت و مهرورزی و با رعایت اصل فوتبال ما عین [...]ـت ما٬ پس از داربی شصت و هفتم و طی یک نظرسنجی تلویزیونی٬ کاشف به عمل آمد که این آمار به دو قسمت 50درصدی تغییر کرده. این بود که احساس نمودیم کمکم آب دارد سربالا میرود. امیدواریم از فردا٬ ذائقه غذایی ما عین [...]ـت ما نشود.چون:
به خدا سیبزمینی دوست ندارم!
امضا : میخو